نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
این غزل های سلیمان نیست

     

به سوی مقصد من خط مبهمی جاری ست

 

 

 

نگاه کرده ام این کوچه و حوالی را

ندیده ام گذر یک تن از اهالی را

 

همیشه پینه فقط سهم دست های من است

نشان دهم به چه کس پینه ی مثالی را؟

 

پرنده نیست در این ناکجای نا محدود

چرا نگاه کنم آسمان خالی را؟

 

زمین خشک ترک خورده است ،ابری نیست

ببین شقاوت مذموم خشکسالی را

 

دوباره می شود آیا به شهر باران رفت؟

به ابر گفته ام این جمله ی سوالی را

 

به سوی مقصد من خط مبهمی جاری ست

چگونه طی کنم این جاده ی خیالی را؟

 

کنار چشمه ی چشمان بی شمار شما

زدم زمین و شکستم دل سفالی را

 

گشوده ام پر و بالی به بی نهایت خود

شکست می دهم اکنون شکسته بالی را.

 

7/4/1372

 

 

 

شعر مرا به نام قدیمی صدا مزن

 

 

در انتهای فصل ، زمستان دیگری ست

آن سوتر از کویر، بیابان دیگری ست

 

هرگز گمان مبر که همین راه مانده است

آن سوی کوچه نیز، خیابان دیگری ست

 

تندیس زندگی ست که از راه می رسد

در خانه نیز، وحشت بهتان دیگری ست

 

اغین وهم مطلق است که شب مهربان شود

وقتی هنوز در پی عصیان دیگری ست

 

در دشت پرسه می زند آرامشی عجیب

شاید سفیر حرکت توفان دیگری ست

 

مردی شبیه خاطره در پشت پنجره

چشم انتظار بارش باران دیگری ست

 

چشمم نگاه خسته ی آیینه را شناخت

هر چند توی آینه انسان دیگری ست

 

شعر مرا به نام قدیمی صدا مزن

امروز در تدارک عنوان دیگری ست.

 

9/11/1372

 

 

 

 

وفرق بین ثواب و گناه را گم کرد

 

 

به شب رسید و مسیر پگاه را گم کرد

در ابتدای سفر ، راه و چاه را گم کرد

 

همان پلنگ که تا منتهای قله رسید

ولی محاق شد و قرص ماه را گم کرد

 

همان کسی که به سیب و به سجده اندیشید

و فرق بین ثواب و گناه را گم کرد

 

همان مسافر اندیشه های دور از دست

که خسته بود ، ولی تکیه گاه را گم کرد

 

کسی که جانب چشم پرنده را فهمید

و خط سیر شگرف نگاه را گم کرد

 

به اشتباه شگرف همیشگی تن داد

ولی چه شد که همان اشتباه را گم کرد

 

من آن مسافر تنها که ابتدای سفر

هنوز راه نیفتاده راه را گم کرد

 

9/2/1373

 

 

 

امروز بین کفر و خدا ایستاده بود

 

 

دیروز مدتی به دعا ایستاده بود

امروز بین کفر و خدا ایستاده بود

 

شب ، و سایه ها همه در کوچه گم شدند

آ ن وقت مرد خسته کجا ایستاده بود؟

 

وقتی که برف ، حرف نخستین ابر بود

در ابتدای کوچه ی ما ایستاده بود

 

باران گرفت ، پنجره ها بسته تر شدند

مایوس پشت پنجره ها ایستاده بود

 

توفان رسید، طرح درختان سقوط کرد

 توفان رسید، مرد رها ایستاده بود

 

وقتی که زمهریر زمین را فرا گرفت

پرسیدی از خودت که چرا ایستاده بود؟

 

او را به سمت سبز محبت صدا زدی

وقتی در انتظار صدا ایستاده بود؟

 

در بادهای سرد مخالف پرنده شد

مردی که بین ما و شما ایستاده بود

 

از بغض های حنجره اش صحبتی نشد

از بغض های حنجره ، تا ایستاده بود

 

21/6/1373

 

 

 

کتاب شرقی چشم تو را خلاصه نکرد

 

 

پرنده وسعت پرواز را ندیده گرفت

و متن روشن آواز را ندیده گرفت

 

کتاب شرقی خورشید را به پایان برد

شروع  فرصت آغاز را ندیده گرفت

 

ندید معجزه ی چشم های شرقی را

چگونه این همه اعجاز را ندیده گرفت؟

 

فقط به شدت درهای بسته اندیشید

وسیع پنجره ی باز را ندیده گرفت

 

پرنده ای که از آن سوی قله های رفیع

رسید و دشت خطر ساز را ندیده گرفت

 

نشست روی درختی کهن اساطیری

حدود جرات ابراز را ندیده گرفت

 

کتاب شرقی چشم تو را خلاصه نکرد

چه خوب صنعت ایجاز را ندیده گرفت

 

29/6/1373

 

 

 

جواب مساله ی عشق و نان و گل با من

 

 

نمانده فاصله از چشم های تو با من

ببین تو خیره در آیینه ام شدی یا من

 

به لطف چشم تو فصل پرنده نزدیک است

به چشم شاعر چشم انتظار ، حتا من

 

برای دیدن زیباترین پنجره ها

همیشه نوبت همسایه بود ، حالا من

 

چه چشم های قشنگی ! خدا به خیر کند

دچار این همه زیبایی تو تنها من

 

شروع وسوسه در ذهن خام آدم تو

نیازمند همین حیله های حوا من

 

به اوج بوسه و لبخند و شعر خواهی رفت

تو می روی و خدا شاهد است اما من

 

فقط سلام مرا پاسخی مطنطن باش

جواب مساله ی عشق و نان و گل با من

 

17/8/1373

 

 

 

برای چشم قشنگ تو شاعری دیگر

 

 

شبی خزان زده ، مسحور ساحری دیگر

عبور کرد از این کوچه ، عابری دیگر

 

نگاه ها همه مبهوت ماندن و رفتن

به رد پای عمیق مسافری دیگر

 

صدای پرسه زدن را همیشه می شنوند

در امتداد مسافر ، معابری دیگر

 

عبور می کنی از رو به روی منظره ام

برای محو شدن در مناظری دیگر

 

به دور چشم قشنگت همیشه می چرخد

بدون واهمه هر لحظه زایری دیگر

 

نخست دایره ای رسم می شود ، پس از آن

به دور دایره موج دوایری دیگر

 

عبور کردم از آن آب های نا مکشوف

برای کشف وجود جزایری دیگر

 

کلاغ های سیاهی که منتشر شده اند

برای چیدن چشم مهاجری دیگر

 

بهانه ی ازلی ! شعر دیگری گفته ست

برای چشم قشنگ تو ، شاعری دیگر

 

3/12/1373

 

 

 

مردی به حجم مبهم بن بست ها پیوست

 

 

ماندم خیابان های طولانی دور از دست!

در امتداد مبهم این کوچه ی بن بست

 

راهی ندارد ، رو به رو دیوارها سنگی ست

آیا به جز این کوچه راه دیگری هم هست؟

 

می خواهم از این کوچه ی بن بست برگردم

اما نه ، گویا یک نفر این راه را هم بست

 

در این زمستان ردی از آتش نمی بینم

می لرزم ، آیا می هراسم یا هوا سردست؟

 

چشمم در این بن بست ها چیزی نمی بیند

غیر از عبور بی دلیل عابرانی مست

 

از عابران مردی به من نزدیک شد ، گویا

یک دشنه شب در چشم دارد ، دفتری در دست

 

نزدیک تر شد ، زانوانم سخت می لرزد

در این حوالی هیچ آیا تکیه گاهی هست؟

 

تا می خورم ، او بی تفاوت باز می گردد

دستش تکانی خورد ، گویا دفترش را بست

 

فردا کسانی بر خطوط تیره می خوانند:

" مردی به حجم مبهم بن بست ها پیوست "

 

4/1/1374

 

 

 

کاسه ی آب و قرآن و بوسه، ای مسافرسفر بی خطر باد

 

 

روی خاک مزارت نوشتم با سرانگشتی از جنس تردید

کاش می شد که من هم بیایم با تو تا روشنایی خورشید

 

تو صمیمی ترین بودی و من با تو مثل تو خاکی نبودم

من پشیمانم از آن چه کردم می شود ازهمین شعر فهمید

 

کاسه ی آب و قرآن و بوسه، ای مسافر سفر بی خطر باد

چشم های هراسانم ای کاش بار آخر تو را خوب می دید

 

کوچه در امتداد تو گم شد پشت سر را نگاهی نکردی

بغض کردم در آن لحظه ای که سایه ات از سر کوچه پیچید

 

وقت کوچت پر از گریه بودم حنجره بغض خود را فرو خورد

شب که شد آسمان تیره تر شد صورت ماه را ابر دزدید

 

خسته افسرده عصری غم انگیز ، بر مزارت غزل می نویسم

می نویسم پس از رفتن تو هیچ کس حالی از من نپرسید

 

می نویسم بدون صدایت لهجه ی گریه را می شناسم

می نویسم که بی چشم هایت لحظه ای هم نگاهم نخندید

 

روی خاک مزارت نوشتم : " کاش می شد که من هم بیایم"

در همان لحظه باران تندی روی خاک مزار تو بارید

 

باید از این حوالی سفر کرد طاقت بیش از این ماندنم نیست

می نویسم سفر چیز خوبی ست با سر انگستی از جنس تردید

 

16/2/1374

 

 

 

امروز نیز بند نشد خشت روی خشت

 

 

دیروز ناشیانه مرا راندی از بهشت

دیروز سر نوشت مرا عشق می نوشت

 

با این که سخت می گذرد در زمین به من

اما مباد شکوه ای از دست سرنوشت

 

تنها برای چشم تو خرسندم از هبوط

چون غیر عشق نیست مرا هیچ در سرشت

 

حالا برای چشم تو راهم نمی دهند

در کنج دیر و مسجد و در معبد و کنشت

 

اما سوال می کنم آیا خدا نخست

غیر از درخت وسوسه چیزی مگر نکشت؟

 

امروز نیز وسوسه ی عشق بود و من

امروز نیز بند نشد خشت روی خشت

 

دارم به نان گندم و گل فکر می کحنم

دارم به سرنوشت که حوای من نوشت

 

تنها به عشق بی گل وگندم رسیده ام

زیبای مطلق است همین سرنوشت زشت

 

حالا برای من که به سهمم رسیده ام

دیگر تفاوتی نکند دوزخ و بهشت

 

30/2/1374

 

 

 

 

 

 

لینک
پنجشنبه، 18 اسفند، 1384 -

     

مرد همراه تو در شوق کفن پیچیده ست

 

 

 

شرمی از جنس تو در پیکر من پیچیده ست

مرد در آینه در بستر زن پیچیده ست

 

 

شرمی از جنس هراسی که در ابهام نگاه

شیطنت کرده به سمتی قدغن پیچیده ست

 

 

تن تو مرز مفاهیم  بلندی که دقیق

دور تا دور نواحی بدن پیچیده ست

 

 

میل روحانی این قله نوردی تا صبح

روح در قله ی انجام بدن پیچیده ست

 

 

زن در آیینه ی لبخند به من می خندد

با لبانی که به اشراق شدن پیچیده ست

 

 

زنی از جنس سکوت سکنات شب محض

که به روحانیت بوسه زدن پیچیده ست

 

 

حرفی از جنس زمان در ملکوت تن زن

مثل ماری که به اشجار کهن پیچیده ست

 

 

قصه ی جسم به اوراد کهن تر خواندن

قصه معمولی و ساده ست سخن پیچیده ست

 

 

و تو یک روز به ناگاه بدن می فهمی

مرد همراه تو در شوق کفن پیچیده ست

 

 

7 خرداد 1378

 

لینک
جمعه، 21 امرداد، 1384 -

     

 

" آقا اجازه ! باد چرا تلخ می وزد ؟ "

 

 

 

 

تنها کنار پنجره ای گوشه ی جهان

دختر نشسته منتظر صبح آسمان

 

 

یک تکه آسمان بوزد از مسیر دور

ابری شود بلند تر از هر چه نردبان

 

 

یک نردبان بلند تر از هر چه کوه نیز

چون کوه خواجه روی سر سایه ، سایبان

 

 

دیری ست شهر سوخته باران ندیده است

در زیر آفتاب هراسان ناگهان

 

*

 

" آقا اجازه ! باد چرا تلخ می وزد؟

ابری نمی رسد به زمستان سیستان؟

 

 

دیشب دوباره دست پدر خالی اربهار

دیشب دوباره سفره ی خالی و تکه نان

 

 

یک تکه نان چگونه به ده بخش می شود؟

یک تکه نان سخت و شب شرم میزبان

 

 

دیشب دوباره مادرمان گریه کرده بود

یک هیرمند اشک از آن چشم مهربان

 

 

گندم نریخته ست کنار درخت گز

مادر برای مرغ و خروس و پرندگان "

 

*

 

امشب دوباره مشق شب از " ابر و باد و برف "

از " گاو من کجایی؟ " و از " ماه و میهمان "

 

 

دختر نوشته مشق شبش را . نشسته است

تنها کنار پنجره ای گوشه ی جهان

 

 

 

18تیر1384

دوشنبه پایتخت تاجیکستان

 

 

 

 

 

دو رودخانه ، دو تابوت روی امواجند

 

 

 

 

نشست و بعد – کمی بعد – استکان لرزید

و برد تا لب سردش ، و میهمان  لرزید

 

دو رودخانه از آغاز کوه سرگردان

دو رود خانه شتابان که آسمان لرزید

 

دو گوی آتش از آن سوی کهکشان آمد

به هم زدند قدح را و بی کران لرزید

 

دو سال پیش ، نه شاید سه سال ، شلید هم

گذشته است از آن شب که اصفهان لرزید

 

تمام راه پر از ابرهای سنگی بود

تمام راه پر از ... پای آهوان لرزید

 

ستون و سقف به هم می زدند انگشتان

صدای گریه می آمد ، تن دهان لرزید

 

شتاب می وزد از کوه رو به دریاها

دو رودخانه ، سه ماهی ، شب جهان لرزید

 

نه مجلسی ، نه عروسی ، نه هفت سین حتا

گذشته است دو سالی که جسم و جان لرزید

 

دو شاخه گل ، دو درخت تناور و یک دشت

درخت هم چتری شد ، و سایبان لرزید

 

همیشه ترس ، همیشه سکوت بود و زوال

از آن شبی که درختان به ناگهان لرزید

 

نه بعد از آن همگی آمدیم نیشابور

ار آن شبی که همه تارو پودمان لرزید

 

هجوم رود از آغاز کوه ها تا دشت

صدای باد ، و آن دره ی روان لرزید

 

سه ماهی از سر این کوه ، توی این رودند

سه ماهی از سر این کوه ، پشت شان لرزید

 

 

دو رودخانه ، دو تابوت روی امواجند

دو تخته سنگ پریشان ، واستخوان لرزید

 

کشید دست خودش را به گیسوان سفید

دچار رعشه شد و دست مهربان لرزید

 

کشید دست خودش را به روی سنگ سیاه

کشید دست و نشان های بی نشان لرزید

 

نه بهتریم . خدا فکر بنده هایش هست

ببخش منظره خانم... و میزبان لرزید

 

و آمدند سه ماهی ، به سمت دریاها

و آمدند سه ماهی ، شب زمان لرزید

 

نه می روم . بروم بهتر است . اشکش ریخت

و بعد بستن در ، خانه شد تکان . لرزید

 

و آمدند سه ماهی ، درو ن تنگ بلور

و مرده اند سه ماهی . واستکان لرزید

 

 

2فروردین

1384

 

 

 

 

تو دستی می کشی ، دست تو آرام است آهو را

 

 

 

معطل می کند عرفان تو عقل ارسطو را

و مولانا فراموش از تو خواهد کرد یاهو را

 

طلسم دست های مهربانت می شود موسا

که باطل می کند با تکه چوبی هر چه جادو را

 

تو زیبا می شوی ، از یوسف در چاه زیباتر

زلیخا می کشد بر نازک انگشت چاقو را

 

تو آ ن قدر از وجود خلسه ی اشراق مشهودی

که بودا می زند آتش تمام هند و هندو را

 

برای صید آهوی نگاه میهمان تو

کشیده میزبان تا خوشه ی انگور این جو را

 

*

 

زنی در آستان در کنار حوض اسماعیل

به شرم سرمه مالیدست چشمش را و ابرو را

 

نگاهی کرد در آیینه اما قاب عکسش نیست

کشیده دخترک بر روی جلدش عکس " زینو " را

 

به دختر گفت سقف ابری ات را آسمانی کن

کمی پر رنگ تر کن آسمان صاف آ ن سو را

 

بکش با این مداد قهوه ای یک لانه ی کوچک

و با آرامشت بنشان در آن بالا پرستو را

 

و در این صفحه هم دریا بکش با موج های سبز

بکش در دوردست آب ها فانوس و سو سو را

 

دو تا ابر سیاه از پشت صفحه چشم در راهند

و در آن صفحه بارانی بباران باد و هوهو را

 

بکش در صفحه ی آخر دو تا نیلوفر وحشی

بکش در صفحه ی آخر به نرمی گردن قو را

 

زنی با دفتر نقاشی اش تا سایه ها آمد

ضریحی در سکوت از یاد می بردش هیاهو را

 

رها می کرد بر تاریک کاغذ دست هایش را

رها می کرد بر پهنای صورت مشکی مو را

 

: " من از آقا شفا می خواهم . این دختر چهل سال است

که در خوابش کشیده روی کاغذ بوی شب بو را " 

 

*

 

قلمدان مرصع می وزد از بوی نیشابور

به بوی نافه ای آخر صبا آن طره گیسو را –

 

-پراکندست بر  بالای آن بیدی که مجنون است

تو دستی می کشی ، دست تو آرام است آهو را

 

برای صید آهوی نگاه میهمان تو

کشیده میزبان تا خوشه ی انگور بارو را

 

 

8فروردین

1384

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک
پنجشنبه، 9 تیر، 1384 -

     

اندام سنگواره ی انسان شروع شد

 

 

ابری نبود و بارش باران شروع شد

دریا نشسته بود که توفان شروع شد

 

یعنی درست در وسط هرم آفتاب

رگبار بی دریغ زمستان شروع شد

 

موجی بلند شد ، بدنش را به باد داد

شلاق روی آب زد عصیان شروع شد

 

با ماسه ها،  کسی بدنی مثل سنگ ساخت

اندام سنگواره ی انسان شروع شد

 

برخاست ، ناشیانه تکانی به خویش داد

از ارتفاع رقص بیابان شروع شد

 

از زمهریر سخت بیابان عبور کرد

چشمی نگاه کرد خیابان شروع شد

 

لختی به شکل اسکلتی رقص پرسه زد

تا میل تن سپردگی نان شروع شد

 

مردی نه ، شاید اسکلتی ، یا تنی فسیل

در کوچه ها رها شد و نسیان شروع شد

 

در انتهای گسترش اولین قدم

آغاز بی نهایت پایان شروع شد

 

 

 

برای چشم قشنگ تو شاعری دیگر

 

 

شبی خزان زده ، مسحور ساحری دیگر

عبور کرد از این کوچه ، عابری دیگر

 

نگاه ها همه مبهوت ماندن و رفتن

به رد پای عمیق مسافری دیگر

 

صدای پرسه زدن را همیشه می شنوند

در امتداد مسافر ، معابری دیگر

 

عبور می کنی از روبه روی منظره ام

برای محو شدن در مناظری دیگر

 

به دور چشم قشنگت همیشه می چرخد

بدون واهمه هر لحظه زایری دیگر

 

نخست دایره ای رسم می شود ،  پس از آن

به دور دایره موج دوایری دیگر

 

عبور کردم از آن آب های نا مکشوف

برای کشف وجود جزایری دیگر

 

کلاغ های سیاهی که منتشر شده اند

برای چیدن چشم مهاجری دیگر

 

بهانه ی ازلی ، شعر دیگری گفته ست

برای چشم قشنگ تو شاعری دیگر

 

لینک
یکشنبه، 15 خرداد، 1384 -

     

غزل حر (1)

 

 

مرتضی امیری اسفندقه

 

 

عاقبت جان تو در چشمه ی مهتاب افتاد

پیچشت داد خدا ، در نفست تاب افتاد

 

نور در کاسه ی ظلمت زده ی چشمت ریخت

خواب از چشم تو ای شیفته ی خواب افتاد

 

کارت از پیله ی پوسیده به پرواز کشید

عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد

 

چشمه شد ، زمزمه شد ، نور شد و نیلوفر

آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد

 

عادتت بود که تکرار کنی " بودن " را

از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد

 

ماه را بی مدد تشت تماشا کردی

چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد

 

چه کشش بود در آن جلوه ی مجذوب مگر

که به یک جذبه چنین جان تو جذاب افتاد

 

*

 

چهره ی واقعی ات را به تو بر گرداندند

از سر نام تو سنگینی القاب افتاد

 

شهد سرشا ر شهادت به تو ارزانی باد

آه از این مردن شیرین ، دهنم آب افتاد

 

*

 

امشب از هرم نفس های اهورایی تو

 گرم دردفتر من این غزل ناب افتاد

 

 

 

 

و می کشد دریا را ،  و می برد از مرز

 

 

هادی خورشاهیان

 

و خیره ماند به ساعت ، تمام مدت را

دوباره عقربه ها مانده اند ساعت ها

 

نگاه کرد ،  و پک زد و در ادامه فقط

ادامه داد از آن جا که گفته بود : " شما "

 

و مکث کرد و پکی زد به شعله ای در مه

نگاه کرد، وخندید و بعد از آن تنها

 

دوباره پک زد و انگشترش کمی چرخید

ادامه داد از آن جا که خنجر و یحیا

 

دو تابلو ، به گمانم ، دو کرگدن در دشت

و می کشد دستی در ادامه اش دریا

 

و می کشد دریا را ، و می برد از مرز

عبور می دهد و می برد به مه ، رویا

 

و مکث کرد و سپس مه اتاق را پر کرد

دو کرگدن که رسیدند و ماه شد فردا

 

دو کرگدن چقدر می روند تا خلوت

و می روند از اندام صفحه سر بالا

 

و می روند از آن قله سر به زیر و سریع

و می شود در مه قله ای فقط پیدا

 

دوباره پک زد و مه توی تابلو پیچید

دو کرگدن  تنها  توی  تابلو حتا

 

و خیره ماند به ساعت ، دو کرگدن با هم

نشسته اند در آن جا تمام   مدت  را

 

17 خرداد 1383

لینک
شنبه، 10 اردیبهشت، 1384 -

     

 آن سوی آبی ها

 

 

                            علیرضا قزوه

 

 

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم

سنگ قبر ماست دریا ، نقش قبر ما نسیم

 

شهر ما آن سوی آبی هاست ، دور از دسترس

شهر ابراهیم ادهم ، شهر لقمان حکیم

 

اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض

صاف می آیی سر کوی " صراط المستقیم "

 

خاک آن عرشی ست ، گل هایش زیارتنامه خوان

سنگفرش آسمانش بال های یاکریم

 

شهر ما آبادی عشق ست ، اما راز عشق

عشق یعنی واژ ه های رمز قرآن کریم

 

عشق یعنی قاف و لام " قل هو الله احد "

عشق یعنی بای " بسم الله رحمان رحیم "

 

 

 

 

لب به تصنیف آب ها می برد

شانه های حضور را آرام

 

 

                                         هادی خورشاهیان

 

 

از میان کتاب ها برداشت یک کتاب قطور را آرام

روی میزش گذاشت با دقت واژ ه واژ ه سطور را آرام

 

خواند و با سطرها جلوتر رفت از ته جمله نقطه را برداشت

خط بعدی به جمله ای برخورد بست راه عبور را آرام

 

خواند و از نقطه رفت آن سوتر جمله در ذهن او معطل شد

 واژه واژه جلوتر از خود رفت جمله های صبور را آرام

 

خواند و یک صفحه بعد آهسته باز برگشت و جمله ای را دید

جمله ای که شبیه چیزی بود برد نزدیک دور را آرام

 

باغ های معلق بابل بوی بودا و نیروانا داشت

رنگ گیلاس های وحشی برد آبروی غرور را آرام

 

دانه های انار یاقوتی مانی از دفترش لبی برداشت

لب به تصنیف آب ها می برد شانه های حضور را آرام

 

یشت و یسنای حضرت زردشت آ تشی دربهشت روشن بود

روشن از یشتی از اوستا کرد روشن کوه طور را آرام

 

خوشه ها از درخت آویزان خوشه ای از ترانه ی انگور

می زداید به روشن دستی مریم از مو بلور را آرام

 

ساعت روی تاقچه آرام رفت و آن سوی شب توقف کرد

باز برگشت صفحه ی اول کرد دوره مرور را آرام

 

نقطه را تا ته کتاب آورد آخر جمله فعل می لرزید

نقطه اش را گذاشت . پایان داد آن کتاب قطور را آرام

لینک
چهارشنبه، 12 اسفند، 1383 -

     

کتاب یشت اوستا پراز شهود شهید

 

                                                  هادی خورشاهيان

 

نوشته خوانده نشد متن خواندنی اما

سه گونه خط بنوشتم به نزد مولانا-

 

سه گونه خط بنوشتم – توخط سوم من-

دو خط دیگر این متن خوانده شد اما

 

نوشته بود به خطی که هر دوکس خواندند:

"تمام قصه همین بود: آدم وحوا"

 

نوشته بود به خطی که یک نفر فهمید:

"ببوس لحن زبان بریده را عذرا!"

 

وخط سوم ناخوانده متن دیگر بود

زبورواضح داوود وخلسه ی بودا!

 

کتاب یشت اوستا پراز شهود شهید

ومتن عهد قدیم وجدید از عیسا

 

مبارک است لبانی که خون حضرت دید

مبارک است دهانی که باز شد:"یحیا"

 

به گریه گفت:"خدایا شهید خواهم شد؟"

وبعد مکث لبانش سروده شد:"فردا"

 

شهید وعشق دو مبحث که سومین خط اند

وخط سوم ناخوانده:خواندنی زیبا

 

نوشته بود به خطی که خط سوم بود

وخط سوم من نیز خوانده شد حالا

 

"ارا اسامر لیلای لیله القمری"

شبیه روز ازل دوست دارمت لیلا

 

                             

 

 

 

 

اثرات عشق باشد که به بوعلی بخندی

 

 

                                       هادی خورشاهيان

 

چقدر وضوح نازی چقدر وضوح بازی

چقدر ملیح ماهی چقدر نیاز نازی

 

تو مرا به من سپردی تو مرا به تن سپردی

تو مرا به زن سپردی تو مرا به بی نیازی

 

و تو را به روح بردم به دم صبوح بردم

تو وضو به من گرفتی تو وضو به بی نمازی

 

تو لبت به خنده وا شد وپر پرنده واشد

که تو را چنان بسازم که مرا چنین بسازی

 

به کدام شيوه شايد به بروز من رسيدی

تو خودت هزار تويي، تو خودت هزار رازی

 

اثرات عشق باشد که به بوعلی بخندی

و توجهی نباشد به عقول شیخ رازی

 

اثرات عقل باشد که فقط به تو بنازم

اثرات عشق باشد که فقط به من بنازی 

 

 

 

 

                              

 

   

فواره ها

 

                               عليرضاسپاهی لايين

 

فواره ها که یخ زده بودند، وا شدند

درناگهان ظهر زمستان رها شدند

 

تکرار سر بلندی دیرین خویش را

هر بار پیش از این که نشینند، پا شدند

 

هر چند شوق بودن شان بسته بود پای

در راستای قامت خود جا به جا شدند

 

فواره های ساده که از ارتفاع روز

در زیر بار روشنی خویش ، تا شدند

 

فواره های تا شده با دسته ای زلال

در دست آفتاب زمستان،عصا شدند

***

در گیر و دار صحبت فواره و عبور

یاران باد وارد این ماجرا شدند

 

فواره های رم زده در های و هوی باد

یک دست، دست های بلند دعا شدند

 

یک عده در عبور خود از ابر وآسمان

در امتداد روشن خود تا خدا شدند

 

یک عده نیز خسته، در آوردگاه باد

از خویش، با خیال نشستن جدا شدند

***

فواره ها – خلاصه بگویم – که عاقبت

 یک عده ما شدند و گروهی شما شدند

 

 

 

 

 

لینک
شنبه، 1 اسفند، 1383 -